تبليغاتX
دردانه هایم
دردانه هایم

خط خطی های قلبم


تا انتظار فاجعه شرحی از سکوت را برای تمام لحظه هایم نجوا می کنم

صندلی باید ساخت

شاید از بخت بد یک خورشید

یک چنار پر بار

خالص اما خسته

قصد یک لحظه نشستن دارد

گرچه هرگز ناید

ولی اما شاید

دل یک شبنم سرد

از برای تپشی میشکند

 

شیرین ...

ساعت بی صدا و پر سکوت دل من انگار به چهاردهمین شب ماه آنقدر وفادار است

که عقربه های خود را

در لحظه ی پسین دیدار تو خوابانده است .

شیرین

 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط شیرین |

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی که پاییز بهاریست که عاشق شده است ...

آدما آی غنچه ها آی کوچه ها تو رو خدا بگین نره

پیاده ها سواره ها مسافرای جاده ها تو رو خدا بگین نره

تو رو خدا بگین نره اگه بره من حرفامو به کی بگم؟

آخه من هم عاشق شدم داره میره من چی بگم؟

آهای شبا ستاره ها ترانه ها اگه بره قشنگی ها رو میبره

آی آدما مسافرا پنجره های کوچه ها تو رو خدا بگین نره

عاشق شدم اون می دونه واسه همین داره میره

اگه بره کی تو شبام شعرام رو از من می گیره؟


نرو بمون اگه کمم عاشق شدم خیلی زیاد

یادش به خیر چه زود گذشت اون اولا یادت میاد؟

مترسکی غریب بودم تنها بودم ساکت و بی صدا بودم

قشنگ بودی بچه بودم از آدما جدا بودم

یه حرفی موند توی دلم بهت بگم از روزی که گفتی میرم

خواستم بگم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم


نه خنده ها نه گریه ها نه اونهمه ترانه و گلایه ها

هیچی به یادت نمیاد نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها

داره میره تا دوباره ساکن اون شبها بشم

تو باغ سرد لحظه هام مترسکی تنها بشم

عمر منم با رفتنت انگاری رو به آخره

منم می خوام عاشق بشم تو رو خدا بگین نره

می خواد بره تنها بره تو فکر راه سفره

آی آدما ستاره ها مسافرا تو رو خدا بگین نره

 

شیرین ...

 

 

حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد

من مي سوزم

پاييز از حوالي حوصله ات كه بگذرد

من زرد مي شوم

لباس آبی ات كه از كوچه عبور مي کند

عاشق مي شوم

و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند

غريب مي مانم

وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو

من سبز مي مانم

كه نيلوفرانه دوستت مي دارم


چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط شیرین |

اگر عشق نبود ، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ؟

بگو امشب که دست من هوای دستاتو کرده

کجاست دستای پر مهرت چرا مارو رها کرده

بگو امشب که دل غمگین و یک گوشه کز کرده

چی کارش می شه کرد آخه به دنبال تو می گرده

نمیبینی مگه مارو ‌‌٬ از این بد تر ! مگه می شه ؟

صدا مرده ٬ نفس مرده ٬ ته دل کوه آتیشه

بگو امشب به یار من که من بی تو زمین گیرم

بگو من بی تو می میرم ٬ آخه من بی تو می میرم

بیا آروم کن این دریای پر موج و

دل مارو ! دیگه امشب کم آورده

بیا دل بی تو دق کرده ...

نمیبینی مگه مارو ‌‌٬ از این بد تر ! مگه می شه ؟

صدا مرده ٬ نفس مرده ٬ ته دل کوه آتیشه

 

شیرین ...

 

 

 

مانند آن ماهی که شبها تن می کشید خشنود بر تصویر

 ماه در آب ٬ من نیز خود را با خیالت می فریبم ...

 

شیرین ...

 

می شه گفت بعد از ۲ سال سلام

ازم نپرسید تو این مدت کجا بودم و چرا ننوشتم

فقط کمکم کنید تا یه بار دیگه دردانه هایم رو باز سازی کنیم

دوستای گلم من مثل همیشه به کمک همه شما عزیزان نیاز دارم ...

 

.....شیرین

 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط شیرین |

انتضار تو فقط مال منه ... سهم من از تو ... افسوس ... تورو نداشتنه !

یه آ سمون ستاره ٫ وقف نگاه مستت

قلب منو شکستی ٫ اینم به ناز شستت

معرفتو گذاشتی به زیر پات و رفتی

مردونگیت کجا رفت ٫ به باد دادیش دو دستی

هیچ با خودت نگفتی عاشقی چشم به راهه

بی تو عذاب می بینه ٫ با این که بی گناهه

هیچ با خودت نگفتی اگه بری می میرم

بین حصار چشمات مثل یه اشک اسیرم

بعد تو روز من هم رنگ شبام سیاهه

لحظه رفتن تو لحظه مرگ ماهه

بعد تو قصه من قصه اشک و درده

بهار با تو بودن بی تو خزون سرده

رفتی عزیز قلبم ٫ گذشتم از گناهت

مونده یه یادگاری سردی اون نگاهت

 

شیرین ...

 

خبر داری آیا ؟

دریا قهر کرده با خورشید

                                       و من با او

                                                          و او با عشق

چه روزهای زیبایی است

نه بارانی

                                       نه عشق

                                                           نه زندگی

 

شیرین ...

 

 

پاییز چه رسم قشنگی دارد  . می وزد  و تو را زیبا می کند ... می وزد و تو را شکل کولی قصه ها می کند ...

شکل شازده کودکی ها ...

پاییز با لکنت خیس باران ... با شعر بیشه زارهای دور ... با دست های پر از زیتون و باران می وزد و مرا شکل خواب به رویاها می برد ... رویای با تو پاییز را نفس کشیدن ...

تو هم چون پاییز به سویم بیا ... من در جاده سرنوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نا امیدی پنهانم .     

 

شیرین ...                                    

                                     

 

 

یکشنبه پنجم آذر 1385 توسط شیرین |

دیر اومدی ای رفته طعمت از دهن افتاد !

آمدی ( ! ) تقویم را بنگر ببین

روزهای رفته بر باد مرا

بی خبر رفتی و مردم نازنین

با من دیوانه بد کردی چرا ؟

اشک در چشمان و پیمان روی لب

بعد عمری دوری و بیگانگی

یک نظر بنگر به روی من ببین

می خورد آیا به من آسودگی؟

من شکستم عهد را آن شب که تو

بار تنهایی به دوشم دوختی

آمدی حالا که گشتم پر جنون

باز می گویی که بی من سوختی

حیله است بد حیله ای ... ای بی وفا

دست تو رو شد برایم کافی است

این نگاه و گریه و خواهش دگر

نزد من چون هر نفس تکراری است

 

شیرین ...

 

به من گفت گناهکارم . نزد تو آمدم تا بخواهم گناهم را ببخشی ...

تمام زندگیم تقدیم تو بود . لحظه لحظه عمرم گناه بود و ندانستم ...

به حرمت چشمانت قسمت میدهم گناهم را ببخشی ...

میدانم دوست داشتن تو یک گناه بود ...

گناهم را ببخش ...

 

شیرین ...

یکشنبه نهم مهر 1385 توسط شیرین |

نفرین به من که پر پرت نکردم مثل خودم در بدرت نکردم ! ...

 

                                          

تا دلم غم می گیره , گریه میاد روی چشام

 

 نمی شه چیزی بگم , لرزه می افته به صدام

دیگه چشام نمی خوان به هیشکی اعتنا کنن

دیگه لب هام نمی خوان هر کسی رو صدا کنن

دوست دارم تنها باشم  , یه گوشه تنها بشینم

تو خودم زل بزنم  , گذشته هامو ببینم

یه روزی منم مث شما دلم خنده می خواست

توی شعر عاشقی   , یه قلب دل زنده می خواست

اگه شب هام واسه من ستاره بارون نمی شد

دیگه آسمون برام مثال زندون نمی شد

نمی شه ساعت خاطراتمو پس بکشم

رو غبار آینه گذشته هام دست بکشم

 

می ریزه خاطره هام  , پرپر لحظه ها می شه

ورقای دفتر گذشته ها رها می شه

یه صفحه ش نوشته یادت نمیاد  , منم یه روز

که می خواستی بری آتیش بزنیم بگی بسوز

چه جوری دلت میاد محرم شب هات بمیره

می دونم من که برم شباتو ماتم میگیره

اون منم ورق سیاه که توی دفتر نشسته

با صدای غم گرفته  , ساقی نامه می نوشته

غم دخترک منم  , افتاد دوروبر خاک

تو شدی خاطره خالی  , شدی از عاطفه پاک

دیگه با هرکی بدی  , بد که نمی شه واسه ما

 

نکنه بری بگم گرفته بودیم سر کار

داری رد می شی یه لحظه قدمی نگه دار

حالا که روی  خاطره هات باد غربت می شینه

دیگه از خدا می خوام شبات ستاره ببینه

دیگه بین من و تو هرچی که  بود تموم شده

می خوام اعتراف کنم که عمر ما حروم شده

آخه من منتظر اومدن سفر بودم

می دونستم که برات یه متن بی اثر بودم

نمی شه ساعت خاطراتتو پس بکشم

رو غبار آینه گذشته هات دست بکشم

 

شیرین ...

 

سکوتم را شکستم که بگویم من هنوز هم از تو می نویسم ... اما از تو نوشتن سخت است آنهم در دل یک کاغذ کوچک سپید ... مهربانم جسارتم را نادیده بگیر من جمله ام را تصحیح می کنم :

امشب دلم گرفته بود گفتم باز هم

                                          به خاطر تو بنویسم .

 

شیرین ...

                                         

 

 

پنجشنبه نهم شهریور 1385 توسط شیرین |

کاش میشد لحظه دیدار را تمدید کرد ...

کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم

قاب می کردمش از برگ درخت و می آویختمش بر دیوار

در اتاقم که پر ازسایه  تنهایی توست

مثل عکس تو که عمریست نفسهای طپش وار مرا می شنود

می نشیند همه شب ساکت و مات

روبروی من و با خنده تلخ

و نگاهی که در آن میل شکستن جاریست ...

سایه خسته و لرزان مرا می بیند ... و در اوج لحظات

لحظاتی که پر از جذبه تنهایی ماست ...

خواب را از چشم پر شبنم من می چیند ...

کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم ...

این دو جادوی سیاه این دو غزلواره ناب ...

ابن شقایق ها را

که شکوفایی اش از خون من است .

و تمامیت ویران شد نت را با خشم و دریغ ...

اشک می ریختم و می دیدم

من تو را در افقی تازه و دور

مثل رویای شبانگاهیم آمیخته

با رنگ نگاهی مغرور

من تو را دایره روشن نور

از مه آلوده ترین نقطه شب می دیدم

من تو را می خواندم و نمی دانستم

که تو با ضجحه هر رهگذری می خوانی ...

من به خود می گفتم که تو با من تنها

و نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی ...

ولی افسوس

تو آن نیستی آن کوچک پاک

 

که من از پاکی اندیشه خود پروردم

و بزرگش کردم ...

پیچکی بودی و با لغزش اندامت یکشب

نرم در دامن من روییدی

شدم آن نیلوفر

که تو با دست نوازش به تنم پیچیدی .

پس از این عاشق وار

به شب و غربت هم دلبستیم

گونه بر گونه هم سا ییدیم

و به خوابی شیرین با وسعت تنهایی دیرینه هم پیوستیم

ولی افسوس که چون چشم گشودم دیدم

که در این باغچه ننگ آلود

و در این دام فریب

تو همان خوب نجیب

مثل خورشید عطشناک کویر

 

از دل هر سنگ سیه تافته ای

و به هر هرزه گیاهی که تو را خواسته    با دست هوس

ریشه ای بافته ای

اعتماد عبثی بود تو را محرم دل دانستن

و به چشمان فریب آلودت دلبستن ...

وای بر من که دلم ساده و خوش باور بود

آنقدر ساده که معصومی چشمان تو را باور کرد .

وای بر من که سر انجام غمت مثل رگبار خزان

 قلب گل آویزم را پر پر کرد .

قصه دل به تو دیوانه نمی باید گفت :

دل به چشمان تو هر جایی بد کاره نمی باید بست

همه عمر به پای تو که بی شرمی و پست

وای بر من که گریزم به تو پیوست

تو ... ای کوچه کور بن بست

کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم

قاب می کردمش از برگ درخت

و می آویختمش از دیوار

و تو را کور رها می کردم

در شبی  تیره و تار 

آن زمان ... کی دیگر ؟

عطر معصوم نگاهت را

بر دعوت هر باد سبکسر نگران می دیدم

کی تو را با دگران می دیدم ؟؟؟

 

شیرین ...

 

پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 توسط شیرین |

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود .

سلام ... مدتهاست سکوت  کرده ام و برای دردانه هایم چیزی ننوشته ام .

این سکوت نشان از نبودنم نبوده من حرفهای زیادی برای گفتن داشتم   ...

این گفتنی ها مدتها بر روی دلم انباشته شد که حاصلش خط خطی هایی شد که

امروز برایتان می نویسم . اما قبل از خواندن آنها حرفی دارم با یکی از عزیزترین

دشمنانم ... :

عزیزم این که تو شعر های من را از اینجا کپی کنی و به نام خودت

ثبت کنی به حال من هیچ فرقی ندارد . باور کن این رو جدی میگم .

برای من همین کافیست که مرد بارانی من خط خطی هایم را می خواند .

اما این رسمش نیست که در قالب دوست باشی و دشمن وار عمل کنی .

 

شیرین ...

پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 توسط شیرین |

وقتی تو چشمای منی شب دیگه خوابش نمی یاد .

فقط تویی که دم به دم تکرار می شی تو شعر من

فقط با تو بهار من رنگ می گیره دیوار تن

ای لحظه پرواز من تکرار می شی تو ساز من

ترانه های قلب من ببین فقط از تو می گن

از انتظار خسته شدم خسته تر از خسته شدم

ببین که از نبود تو پنجره بسته شدم

صدای تنهایی من کاشکی به گوشت برسه

کاشکی بگی یه روز میام بگی که تنهایی بسه

بلوایی توی قلبمه از حسرت و از فاصله

فاصله وقتی بشکنه تموم می شه این قا ئله

 

من آن عروسک خیمه شب بازی هستم که در ضیافت ملودی مرگ عشق تو ، زیباتر از همیشه خواهم رقصید . من به دنیا نگریستم ، دنیا نیز به من نگریست  ، آنگاه در بهتی غریب با هم گریستیم . این جا مزرعه طلسم شده است ، و من مترسک آن ... کسی عاشقم نمی شود .

 

 

شعر جدیدم را برای دوستی نوشتم که در نظرات وبلاگ من از خستگی هایش گفته بود ... امیر عزیزم خستگی فقط برای تو نیست ما همه روزی خسته میشویم ، مهم این است که خستگیهایمان را بهانه نکنیم برای دلهایی که می شکنیم

شیرین ...

شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط شیرین |

خوب من در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم ...

 

به کجا باید رفت ؟ ز که باید پرسید

                                        واژه عشق و پرستیدن چیست ؟ !

سه شنبه ششم تیر 1385 توسط شیرین |




jojojoonam@yahoo.com

تا انتظار فاجعه شرحی از سکوت را برای تمام لحظه هایم نجوا می کنم
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی که پاییز بهاریست که عاشق شده است ...
اگر عشق نبود ، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ؟
انتضار تو فقط مال منه ... سهم من از تو ... افسوس ... تورو نداشتنه !
دیر اومدی ای رفته طعمت از دهن افتاد !
نفرین به من که پر پرت نکردم مثل خودم در بدرت نکردم ! ...
کاش میشد لحظه دیدار را تمدید کرد ...
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود .
وقتی تو چشمای منی شب دیگه خوابش نمی یاد .
خوب من در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم ...

RSS 2.0

Designed By ParsTheme

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید

"" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44">