|
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم
قاب می کردمش از برگ درخت و می آویختمش بر دیوار
در اتاقم که پر ازسایه تنهایی توست
مثل عکس تو که عمریست نفسهای طپش وار مرا می شنود
می نشیند همه شب ساکت و مات
روبروی من و با خنده تلخ
و نگاهی که در آن میل شکستن جاریست ...
سایه خسته و لرزان مرا می بیند ... و در اوج لحظات
لحظاتی که پر از جذبه تنهایی ماست ...
خواب را از چشم پر شبنم من می چیند ...
کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم ...
این دو جادوی سیاه این دو غزلواره ناب ...
ابن شقایق ها را
که شکوفایی اش از خون من است .
و تمامیت ویران شد نت را با خشم و دریغ ...
اشک می ریختم و می دیدم
من تو را در افقی تازه و دور
مثل رویای شبانگاهیم آمیخته
با رنگ نگاهی مغرور
من تو را دایره روشن نور
از مه آلوده ترین نقطه شب می دیدم
من تو را می خواندم و نمی دانستم
که تو با ضجحه هر رهگذری می خوانی ...
من به خود می گفتم که تو با من تنها
و نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی ...
ولی افسوس
تو آن نیستی آن کوچک پاک
که من از پاکی اندیشه خود پروردم
و بزرگش کردم ...
پیچکی بودی و با لغزش اندامت یکشب
نرم در دامن من روییدی
شدم آن نیلوفر
که تو با دست نوازش به تنم پیچیدی .
پس از این عاشق وار
به شب و غربت هم دلبستیم
گونه بر گونه هم سا ییدیم
و به خوابی شیرین با وسعت تنهایی دیرینه هم پیوستیم
ولی افسوس که چون چشم گشودم دیدم
که در این باغچه ننگ آلود
و در این دام فریب
تو همان خوب نجیب
مثل خورشید عطشناک کویر
از دل هر سنگ سیه تافته ای
و به هر هرزه گیاهی که تو را خواسته با دست هوس
ریشه ای بافته ای
اعتماد عبثی بود تو را محرم دل دانستن
و به چشمان فریب آلودت دلبستن ...
وای بر من که دلم ساده و خوش باور بود
آنقدر ساده که معصومی چشمان تو را باور کرد .
وای بر من که سر انجام غمت مثل رگبار خزان
قلب گل آویزم را پر پر کرد .
قصه دل به تو دیوانه نمی باید گفت :
دل به چشمان تو هر جایی بد کاره نمی باید بست
همه عمر به پای تو که بی شرمی و پست
وای بر من که گریزم به تو پیوست
تو ... ای کوچه کور بن بست
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم
قاب می کردمش از برگ درخت
و می آویختمش از دیوار
و تو را کور رها می کردم
در شبی تیره و تار
آن زمان ... کی دیگر ؟
عطر معصوم نگاهت را
بر دعوت هر باد سبکسر نگران می دیدم
کی تو را با دگران می دیدم ؟؟؟
شیرین ...
|