می ریزه خاطره هام , پرپر لحظه ها می شه
ورقای دفتر گذشته ها رها می شه
یه صفحه ش نوشته یادت نمیاد , منم یه روز
که می خواستی بری آتیش بزنیم بگی بسوز
چه جوری دلت میاد محرم شب هات بمیره
می دونم من که برم شباتو ماتم میگیره
اون منم ورق سیاه که توی دفتر نشسته
با صدای غم گرفته , ساقی نامه می نوشته
غم دخترک منم , افتاد دوروبر خاک
تو شدی خاطره خالی , شدی از عاطفه پاک
دیگه با هرکی بدی , بد که نمی شه واسه ما
نکنه بری بگم گرفته بودیم سر کار
داری رد می شی یه لحظه قدمی نگه دار
حالا که روی خاطره هات باد غربت می شینه
دیگه از خدا می خوام شبات ستاره ببینه
دیگه بین من و تو هرچی که بود تموم شده
می خوام اعتراف کنم که عمر ما حروم شده
آخه من منتظر اومدن سفر بودم
می دونستم که برات یه متن بی اثر بودم
نمی شه ساعت خاطراتتو پس بکشم
رو غبار آینه گذشته هات دست بکشم
شیرین ...
سکوتم را شکستم که بگویم من هنوز هم از تو می نویسم ... اما از تو نوشتن سخت است آنهم در دل یک کاغذ کوچک سپید ... مهربانم جسارتم را نادیده بگیر من جمله ام را تصحیح می کنم :
امشب دلم گرفته بود گفتم باز هم
به خاطر تو بنویسم .
شیرین ...