|
آمدی ( ! ) تقویم را بنگر ببین
روزهای رفته بر باد مرا
بی خبر رفتی و مردم نازنین
با من دیوانه بد کردی چرا ؟
اشک در چشمان و پیمان روی لب
بعد عمری دوری و بیگانگی
یک نظر بنگر به روی من ببین
می خورد آیا به من آسودگی؟
من شکستم عهد را آن شب که تو
بار تنهایی به دوشم دوختی
آمدی حالا که گشتم پر جنون
باز می گویی که بی من سوختی
حیله است بد حیله ای ... ای بی وفا
دست تو رو شد برایم کافی است
این نگاه و گریه و خواهش دگر
نزد من چون هر نفس تکراری است
شیرین ...
به من گفت گناهکارم . نزد تو آمدم تا بخواهم گناهم را ببخشی ...
تمام زندگیم تقدیم تو بود . لحظه لحظه عمرم گناه بود و ندانستم ...
به حرمت چشمانت قسمت میدهم گناهم را ببخشی ...
میدانم دوست داشتن تو یک گناه بود ...
گناهم را ببخش ...
شیرین ... |